بده
امروز بابایی تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم میرفتیم به سمت خونه مامی و باباشی که شمارو بزاریم و بعدش بریم سر کار شما هم داشتی شیر میخوردی . بابایی یک جورایی ترسناک رانندگی کرد و منم که ترسیده بودم یهو گفتم . یاسر جان بد رانندگی کردیا! یک هو شما بلد شدی گفتی بدههه من و بابایی از تعجب و خنده نمیدونستیم چی کار کنیم گلم بزرگ شدی همه چیزو میفهمی هااا . عاشقتم گل مننن
نویسنده :
موژان
9:06






